درباره فائزه
داستان من از یک سررسید و یک مداد سیاه شروع شد، آنهم سررسیدی که بانک به علت خوشحسابی به پدرم هدیه داده بود. بله، داستان من دقیقا همینقدر ساده و کمهزینه آغاز شد.
آن روز در اواسط 15 سالگی، خیلی بیدلیل صفحه سوم سررسید را باز کردم و با آن مداد سیاه، سعی کردم صفحه را سیاه کنم و ذهنم را از کلمات خالی و سفید کنم. وقتی نقطه آخر را گذاشتم، نگاهم را به چهار خطی که نوشته بودم دوختم، احساس میکردم آن چهارخط زیباترین چهارخط دنیا هستند و دوست دارم برایشان یک داستان بنویسم، برگشتم صفحه اول، به امید یک داستان نوشتم و نمیدانم چه شد که بعد از دو سال خودم را میان 362 صفحه یافتم. آن سررسید تمام شده بود و من در میانههای سررسید دوم رمانم را به پایان رساندم، با گوشی و کیبورد کوچکش همه آن کلمات را تایپ کردم و آرزویم دیدن فایل رمانم در گوگل بود. دوست داشتم سرچ کنم "رمان زندگی بدون اکسیژن از فائزه احمدی" و بتوانم فایلی که خودم خالقش بودم را دانلود کنم. یادم هست که شبها با گزگز انگشتان دستم به علت تایپ با آن کیبورد کوچک به خواب میرفتم.
نمیدانم چهشد که این آرزوی کوچک من تبدیل شد به یک کتاب، چاپ کتاب در اوایل 18 سالگی برایم دقیقا یک رویای دستنیافتنی بود، به اندازه ماه زیبا و به همان اندازه هم دور. اما من به آنهم رسیدم. هرگز فراموش نمیکنم، زمانی که همکلاسیهایم در تکاپوی این آزمون و آن آزمون بودند و میخواستند بهترین نتیجه را از کنکور بگیرند، من قرارداد چاپ کتابم را در دست گرفته بودم و در خیابانهای شهر راه میرفتم و گویی آسفالت به اندازه ابر برایم نرم بود، حقیقتا روی ابرها بودم.
رشته دبیرستانم تجربی بود و اتفاقا درسم هم بد نبود، بد که راستش معدلم هیچوقت از 19.5 پایینتر نیامد، اما من برعکس همه همکلاسیهایم رویای پزشکی در سر نمیپروراندم و غرق بودم در دنیای نویسندگی.
باز هم نمیدانم چه شد که خودم را در هر جلسه کنکوری یافتم، اِلا تجربی! ریاضی، زبان، هنر.. گویا تمام ذهنم صرفا قبولی بود و آیندهام را در نوشتن خلاصه کرده بودم.
رشته علوم کامپیوتر دانشگاه فسا قبول شدم، منی که در دبیرستان با خودم عهد کرده بودم سمت هر رشتهای که رفتم حتی دودوتا چهارتا هم نداشته باشد، چه برسد به ریاضیات تخصصی!
در ذهنم قرار بود همیشه آن دانشجوی تنبل و درسنخوانی باشم که به دنبال این همکلاسی و آن همکلاسی میدود تا فقط جواب تمرینها را به او بدهند، اما اینبار هم ذهن من فالگیر خوبی نبود و 8 ترم متوالی رتبه 1 آن ورودی بودم. فقط باید ریاضیات سنگین علوم کامپیوتر را خوانده باشید تا سنگینی حرفم را درک کنید. منی که تنها چیزی که از کامپیوتر میدانستم خاموش روشن کردنش بود، حالا دیگر شده بودم آن دانشجویی که اساتید از او تعریف میکنند.
همین دانشگاه برای من سکوی پرتابی شد برای ورود به دانشگاه تحصیلات تکمیلی علوم پایه زنجان، دانشگاهی که پروفسور ثبوتی بنا نهاد، اینبار در رشته مهندسی کامپیوتر، گرایش هوش مصنوعی و رباتیکز. با این تفاوت که من با سهیمه استعداد درخشان و مصاحبه علمی به مقطع ارشد راه یافتم و کنکور ندادم، در حال حاضر هم دانشجوی سال اول کارشناسی ارشد هستم.
راستی، فراموش کردم بگویم، قبل از ورود به دانشگاه، در همان 18 سالگی، در یک رویداد نویسندگی به نام «محتوابازها_Gtalk» شرکت کردم و توانستم جزء 50 نویسنده برتر آن رویداد شوم، آن هم بین افرادی که سالها در این حوزه مشغول کار بودند، درسش را خوانده بودند و درس پس میدادند؛ اینکه توانستم با دیپلمم به این مقام برسم، چیزی است که هنوزم که هنوز است نوری را در قلب من روشن میکند. این رویداد و راه پیدا کردنم به جمع نویسندگان برتر دلیلی شد برای ورودم به بازار کار، کاری که در تمام طول تحصیلم با من همراه بود و همچنان هم هست، نوشتن برای من حکم اکسیژن را دارد، اگر نباشد، زندگی من خالی از معنی خواهد بود. خلاصه که شما هرچیزی که فکرش را بکنید من نوشتهام، معرفی محصول، محتوای سایت، رپورتاژ آگهی، خبرنویسی، نمایشنامه، محتوای آموزشی، تحلیل قیمت طلا و بورس، بلاکچین، آموزش سیستم و کامپیوتر و هرچیزی که در این 5 سال من را به این دانش و مهارتی که دارم رساند.
اما همیشه یک شکاف بزرگ بین کارم و درسم وجود داشت، من نوشتن را دوست داشتم، اما درس خواندن هم به همان اندازه برای من باارزش بود. اینطور شد که با چینش آشنا شدم، پلتفرمی که به من اجازه میدهد بنویسم و همچنان در محیط تحصیل هم باقی بمانم، جایی که مینویسم تا شما دانشآموزان هم مسیر واقعی خود را پیدا کنید، منظورم از مسیر واقعی، بهترین مسیر خودتان است، من مینویسم تا شما در جایی قرار بگیرید که برای آن ساخته شدهاید، چون یقین دارم و به چشم دیدهام که انسانها زمانی شکوفا میشوند که در مکان مناسب باشند؛ این مکان مناسب را به پزشکی و مهندسی محدود نکنید، در مورد رشتههایی که معرفی کردیم بخوانید، کمی فکر کنید و اگر باز هم خود را در روپوش سفید بهترین دانستید، آنموقع تیم ما با تمام وجود کنار شماست. و برای آن دسته از دانشآموزانی که رویای خود را در رشته دیگری مییابند هم خوشحالیم که توانستیم نقش نور را بازی کنیم و چراغ راهشان باشیم.
داستان من با یک سررسید و مداد سیاه شروع شد، فراموش نکنید که برای موفقیت نیاز نیست که همیشه به بهترین شکل ممکن شروع کنید، نکته همینجاست، فقط لازم است شروع کنید.